شعر عاشقانه بر بال سیمرغ احساس
رویای شبانه آمدی رویای دیرین باز بر بالین من تا شوی داروی آلام دل و تسکین من دارم از چشمان خود خواهش که تا باز گویندت حدیث این دل مسکین من. طلوع رویایی رویت حریم ماه و دلت شهر آفتاب دیگر به کوچه ما هم کمی بتاب شبها که می رود از دست صبر دل رویای روی تو میخواندم بخواب در خلوت شبانه دیشب کنار چشمه مهتاب دیدمت مانند عطر خاطره بیتاب دیدمت گلهای حس مرا در حیاط شب انگار چیدی و من خواب دیدمت. ...نگاه... میخواستم غزل بنویسم ولی چه سود وقتی که دیر شده زود زود زود وقتی که از بهشت نگاه تو رانده ام و اندر حضیض خاک چنین آمدم فرود من عاشق نگاه توام هر چه باد باد یا هر چه بر سر ما رفت و هر چه بود. تا تو ... امروز نوبت من و چشم انتظاریم فردا بهار و تو و دل سپاریم چشم و دلم همه سرشار عشق توست از دل به دیده چنان رود جاریم هر چند من خزانم ، اما تو هم بدان این چند روز تا تو پر از بیقراریم باور نمیکنی نظری کن به شعر من تا بنگری که چه سبز و بهاریم روزی که سر بگذارم به خاک هم از خاک پای تو در میگساریم من یک نهال بودم و چشمان منتظر با ژاله کرده چنین آبیاریم امشب اگر بروی جان من ! بگو من را بدست چه کس میسپاریم؟ یاد یار من ونسیم و گل ویاد یار دیرینه که برده از دل و دیده غبار دیرینه بگو که میرسی از راه و در سحرگاهی تمام می شود این انتظار دیرینه. دل پاک هر چه که جز عشق بدست آوری بر تن احساس شکست آوری خوبتر آنست که در بزم ما آنچه که شایسته تر است آوری. شعری بخوان... شعری بخوان که بخوانیم و بگذریم قدری در آن میانه بمانیم و بگذریم بر توسن شبانه آن اسب نقره فام تا زلف ماه برانیم و بگذریم مانند یک نهال در این باغ دیروقت حسی پر از ترانه نشانیم و بگذریم. تب عشق ای شعله نشسته به جانم که جان تویی تنها نشان هستی من در جهان تویی بگذار در تب عشق تو گل کنم وقتی که باغ تویی و باغبان تویی شب اندکی هنوز... از کوچه باغ ثانیه ها میگذشت باز افکار یاس گونه و پر التهاب من آرام با وقار گل میکند دوباره به شاخ نهال عشق احساس یک عبور وقتی که نور صبح خیالت دوباره باز در باغ خاطرم گردد پر از تلاطم اندیشه ظهور با من بگو حکایت این عاشقانه چیست وقتی که سوخته شمع و هنوز هم از پشت پرده یلدای خواب من خط شعاع روی تو پیدا نمی شود اما هنوز هم رویای ناز من تا صبح اندکی است این یک حقیقت است. 









| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


